تو چقدر نجیب بودی و ما نمیفهمیدیم

کاش اما همانقدر که در عیبیابی از داربی استاد بودیم، نیمنگاهی هم به محاسن و امتیازاتش میانداختیم؛ مثلا آن همه اصالت و نجابت ذاتی که پنجاه سال مثل مروارید در صدف داربی پنهان بود و ما نمیدیدیم.
حتما باید مثل امروز در فلان شهر و فلان استادیوم گرفتار خشونتهای نورس و شگفتانگیز میشدیم. حتما باید کشته و زخمی و کور و فلج میدادیم تا چراغ برداریم و دور داربی بگردیم. الهی دورت بگردم داربی تهران؛ تو که پنجاه سال هواداران دو تیم را با یک دنیا کری و جدل، با انبوهی از تضادهای تاریخی و طبقاتی کنار هم نشاندی و خون از دماغ کسی نیامد. تو که گاهی بازیکنانت وسط زمین به جان هم افتادند و حتی بازی را نیمهتمام گذاشتند، اما تماشاگرانت با وقار روی سکو ایستادند و دست از پا خطا نکردند. تو که هیچ سرباز وظیفهای را نابینا نکردی، ماشین خبرنگار که شاید همه داراییاش بود را به آتش نکشیدی و میزبان هیچ پرچمی غیر از پرچم سه رنگ میهن و پرچم سرخ و آبی تیمهایت نشدی. تو که سرباز همین خاک بودی، تو که حق لقمه و سفره را میشناختی. همه خلافهای این داربی شاید چهارتا فحش روی سکو باشد، اما به خدای احد و واحد سوگند که لنگ و کیسه شرف دارد به غرغره کردن جاهلانه درس نحس تجزیهطلبها یا فریادهای نژادی و قومیتی که آتش به خرمن این سرزمین میاندازد.
تو چقدر نجیب بودی و ما هرگز نفهمیدیم. وقتی در فلان ورزشگاه باران سنگ سبوعانه هفتاد هزار نفر بر سر هفتاد نفر هوادار تیم میمهمان در میگیرد و آدمهایش به ترس غیرخودیها از جانشان مباهات میکنند، بیانصافی است که یادی از داربی پاییز شصتودوی پایتخت نکنیم؛ همان که صدوسی هزار نفر تا لب خط ورزشگاه آزادی کنار هم نشستند، استقلال بازی را برد و حتی یک نفر هم «آخ» نگفت. حاشا به غربت و مظلومیت مسابقهای که پنجاه سال تماشاگرانش در یک اتوبوس نشستند، سوار یک قطار شدند، از یک مسیر گذشتند، بازی را دیدند و در نهایت حجب و حیا کنار دشمن دیرینه از همان راه برگشتند. میگویند «قدر عافیت کسی داند که به مصیبتی گرفتار آید»؛ ما هم انگار باید صابون خیلی چیزها به تنمان میخورد تا قدر داربی بیآزار تهران را بدانیم. شرمساریم. حلالمان کن رفیق قدیمی!



