ورزش تهران

یک دروغ بزرگ!

تعداد عروسک‌ها از شماره خارج بود. هواداران دن‌هاخن تصمیم گرفتند قبل از آغاز بازی با پرتاب عروسک برای کودکان بیمار حاضر در کنار زمین، این بچه‌ها را خوشحال کنند؛ کاری که قبلا طرفداران فاینورد و بتیس اسپانیا و خیلی تیم‌های دیگر هم انجامش داده بودند. از آسمان ایران اما برای پسربچه‌های هفت ساله، برق می‌بارد، سیم لخت، «مرگ» می‌بارد. آنجا سوغاتی ورزشگاه برای بچه‌ها لبخند و دلگرمی است؛ اینجا اما استادیوم کفن به قواره فرشته‌ها می‌دوزد. کفن؛ عجب لباس کریهی برای یک طفل معصوم هفت ساله.
وقیحانه دروغ گفته‌اند که این آسمان، همان است. زیر آسمان آن شهر، استادیوم خط مقدم جنگ نیست و مادرها برای زدن «بوسه آخر» بر صورت پسران‌شان وقت کم نمی‌آورند. پدر عماد گفته «از خون پسرم نمی‌گذرم.» کجای کاری برادر؛ آنها که باید، خیلی وقت است از خون من و تو گذشته‌اند. لونا را یادتان هست؟ همان دختر نوجوان تیم ملی دوومیدانی که چند سال پیش زیر یکی از درهای فرسوده همین ورزشگاه آزادی آسیب نخاعی دید. پدر و مادرش می‌خواستند او تندتر از باد بدود، اما حالا لابد سال‌هاست که زمینگیر شده، بی‌آنکه یک نفر حتی یک خط توضیح بدهد، توبیخ بشود، لااقل شرم کند، خجالت بکشد. شرط می‌بندم خیلی از شما اسم محمدرضا فهیمی را هم نشنیده‌اید؛ قربانی بی‌گناه ریزش سقف در ورزشگاه متقی ساری که با نخاع قطع شده، نوزده سال است تنها سقف اتاق را می‌بیند. سال که هیچ، فقط نوزده دقیقه سرتان را بالا بگیرید و سقف را نگاه کنید، بعد از خودتان بپرسید این بچه و پدر و مادرش چه کشیده‌اند در این دو دهه نفرینی. آیا یک نفر «مَرد» در این مملکت پیدا شد که جواب محمدرضا و آن چند مصدوم و کشته‌شده دیگر را بدهد؟
آسمان شما کجا، آسمان ما کجا؛ آنجا پزشک‌ها جسد مایکل شوماخر را به زندگی برمی‌گردانند و اینجا عباس کیارستمی سر و مر و گنده را تقدیم خاک می‌کنند. آنجا فوق ستاره‌ها تور بیمارستان‌گردی و عیادت از بچه‌های مریض دارند، اینجا پدری با پسر دسته‌گلش راهی ورزشگاه می‌شود و بدون او بر می‌گردد. آسمان ما از سنگ، جان‌مان ارزان است رفیق عزادارم. اینجا همه‌مان «تسلیت» لازم داریم.

منبع: بانک ورزش

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا